هر آنچه را در ذهن دارم مینویسم..

۲ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

وطنم

افسانه عشق و جنون 

رفته ز خاطر تاکنون
آن تک سوار قصه ها 
با اسب خود شد واژگون
بس عهدها بشکسته شد 
دیگر خدا هم خسته شد
در کارزار زندگی 
بازوی مردان بسته شد
ای چرخ افسونت چه شد؟
الوند و سیحونت چه شد؟
بر تنب کوچک تا ارس
کاوه فریدونت چه شد؟
صفرا طلایه دار کو؟
آن نقطه پرگار کو؟
در شهر آزادی ،دری،
بر قامت دیوار کو؟
شهنامه خانی دیر شد 
سیمرغ در زنجیر شد
آرش، کماندار زمان 
آماج زخم تیر شد
فریادها بر باد شد 
فریاد زیر آب شد
ارابه‌ء سردار عشق 
افسانه ای در خواب شد
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا کشاورز

شهریور

شهریور هم رفتارش عاشقانه است...!

فقط ادعا میکند گرم است...،
ولی...،
دیدی چند شب، چه کرد...؟
گرد و خاک کرد ...! 
بعد هم بُغض کرد ...
و بُغضش ترکید...!


گوشَت را بیاور جلو ... 
بین خودمان باشد ...
گمان کنم عاشق پاییز شده است...!
دلش گیر پاییز است...!

دلم نمیاید به او بگویم ،وقتی به پاییز میرسی تمام شده ای...!
یعنی انگار قسمت عاشقی همین است....
کاش میشد تمام نشد و رسید ....
کاش میشد ...!

غصه هایتان را به برگ درختان آویزان کنید،
چندروز دیگر میریزند. ....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا کشاورز